تبليغاتX
پسری عاشق


پسری عاشق






آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار عاشقا :


لوگوي دوستان


تقديم به همه عاشقا

نويسنده: حمید مورخ: دوشنبه 7 بهمن1387 در ساعت: 16:23
|+|

خیلی دلم گرفته

بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست داري در کنار خودت داشته باشي

 ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي.


نويسنده: حمید مورخ: سه شنبه 24 دی1387 در ساعت: 19:25
|+|

معنای عشق
 

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است

از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد

از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط  سلسله ي قلب جوان است

 از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت: همان  love است

از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است

از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد

از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عددی است که پایان ندارد


نويسنده: حمید مورخ: سه شنبه 24 دی1387 در ساعت: 13:56
|+|

عاشق تنها
love

نمی دانم چرا از زشت و زیبا می گریزم

شدم تنهادر این دنیا ز تن ها می گریزم


بد که در خلقت نباشد خوب هم معنی ندارد

خوب و بد محصول فکر ماست از ما می گریزم



نويسنده: حمید مورخ: دوشنبه 23 دی1387 در ساعت: 19:26
|+|

طعم عشق



من از این شهر گذر خواهم کرد

من از این شهر دروغ

من از این نفرت و اندوه غریب

من از این فصل که در حزن و تب است

من از این ماتم و افسوس گذر خواهم کرد

به تو خواهم پیوست

به تو ای اوج غرور !

به تو ای ساحل فرداهایم !

به تو ای عشق !

به تو آبی شب !

به تو خواهم پیوست
.
نويسنده: حمید مورخ: شنبه 21 دی1387 در ساعت: 11:38
|+|

امتحان عشق

نويسنده: حمید مورخ: جمعه 20 دی1387 در ساعت: 16:30
|+|

داستان غم



پسر به دخترگفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با


تمام وجود تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت.... ممنونم.



تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد حال دختر خوب نبود.... نیاز فوری به قلب داشت... از پسر


خبری نبود دختر با خودش گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و


به خاطر من خودتو فداکنی.... ولی این بود اون حرفات؟... حتی برای دیدنم هم نیومدی...


شایدمن دیگه هیچ وقت زنده نباشم... آرام گریست و هیچ چیز نفهمید....


چشمانش را بازکرد... دکتر بالای سرش بود گفت چه اتفاقی افتاده؟... دکتر گفت نگران نباشید ...


پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید... در ضمن این نامه برای شماست...


دخترنامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت نبود....بازش کرد درون نامه چنین نوشته بود...


سلام عزیزم الان که این نامه رو میخونی منم در قلب تو زنده ام...ازدستم ناراحت نباش که بهت


سرنزدم... چون می دونستم که اگه بیام هرگز نمیذاری قلبمو بهت بدم. پس نیومدم تا این کارو


انجام بدم ...امیدوارم که عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت...)



دختر نمی تونست باور کنه... اون این کار و انجام داده...اون قلبشو به دختره داده بود...


آرام آرام اسم پسر رو صداکرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... وبا خودش گفت:


چرا حرفشو باور نکردم...


یه چیزی آخر مطلب کمه کاش اون پسره


میدونست اگه موضوع بر عکس میشد دختره هم همین کاررو میکرد؟..

.





نويسنده: حمید مورخ: جمعه 20 دی1387 در ساعت: 15:25
|+|

سرانجام عشق


به روي گونه تابيدي
و رفتي مرا با عشق سنجيدي
و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
نويسنده: حمید مورخ: دوشنبه 16 دی1387 در ساعت: 14:54
|+|

دفتر عشق که بسته شد

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
...............
.........
....
.

نويسنده: حمید مورخ: یکشنبه 15 دی1387 در ساعت: 16:9
|+|

زیباترین گل







زیباترین گل




چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز



نويسنده: حمید مورخ: یکشنبه 15 دی1387 در ساعت: 15:17
|+|

عاشورای حسینی
با فرارسیدن ایام سوگواری محرم
عکسهایی رو برای شما عزیزان
آماده کردم که بارفتن به ادامه
مطلب
میتونید مشاهده کنید
التماس دعا


نويسنده: حمید مورخ: جمعه 13 دی1387 در ساعت: 14:0
|+|

دوستت دارم

دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ،

چون يه روز بند مياد .

دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ،

چون يه روز آب مي شه .

دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ،

چون يه روز پژمرده مي شه .

دوستت دارم به اندازه ي دنيا ،

چون هيچ وقت تموم نمي شه





نويسنده: حمید مورخ: چهارشنبه 11 دی1387 در ساعت: 13:3
|+|

زندگی کن


دروغ و خيانت رو هك كن
از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن
با صداقت و وفا و معرفت چت كن
از زيباترين خاطره زندگي وب بگير
تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي
و عاشق عشق باشيندر مسنجر قلبت عشق رو اد كن وبه احساسات زيبايي پي ام بدهغم رو ديلت كن و واژه بدي رو رينيم كنبراي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه
دنيا دو روزه



نويسنده: حمید مورخ: چهارشنبه 11 دی1387 در ساعت: 12:36
|+|

ایمیل

                                            



عشق بازی با امیل






از پشت پنجره کوه های راکی را تماشا می کند. مه غلیظی کوه ها را پوشانده. نمی داند چندمین بار است که با هم تلفنی حرف می زنند ولی از پس گفت وگوهای چند ماهه حالا یکدیگر را بیشتر می شناسند و با اولین کلمه صدا ی هم را تشخیص می دهند.

بار اول که تلفن زد مرد صدای آرام زنانه ای را از آن سوی سیم شنید که با تردید نام و نام خانوادگی او را به زبان آورد. با وجود اختلاف زمانی دیر وقت نبود ولیمرد ازشنیدن صدای زنانه و ناآشنا کمی یکه خورده بود. جدی و قاطع گفته بود: بله. خودم هستم. و زن خودش را معرفی کرده بود. او را نمی شناخت. گفتکه دوستی مشترک شماره تلفن را به او داده و سلام رسانده است. لحن مرد صیمیمی شد. دوست سال های دورسال


های جوانی.

بار دوم گفت وگوی آنان کمی طولانی تر شد. مرد از خاطرات سال های گذشته برایش تعریف می کرد. ازکودکی هایش از ماجراجویی های نوجوانی تا گریزهای پرپیچ و خم و سرانجام آمدنش به کانادا . زن با علاقه گوش می داد. مکث میان کلام و لحن خاص صدا او را مجذوب می کرد. تنها بود و همان طور کهبه قصه های مرد گوش می سپرد زندگی آرام و بدون ماجرای خودش را با او مقایسه می کرد. کنجکاو زندگی خصوصی او شده بود. مرد در میانجست و جوی واژه ها به سیگار پک می زد.

حالامدتی است که باران بند آمده. چراغ سبز چهارراه چشمک می زند و دورتر بالاتر کوه های آبی رنگ راکی را تماشا می کند. زن این محله ی ساکت و خلوت را دوست دارد.




راستی نگفتید چه طور فهمیدید من تصادف کردم.


زن روی صندلی مشکی چرخی می زند.

فقط زنگ زده بودم احوالتونو بپرسم . مدتی بود ازتون بی خبر بودم.
مرد از بیمارستان که مرخص شد و به خانه بازگشت پیام او را گرفت و با آن که دیروقت بود بلافاصله شماره گرفته بود.

- حالا. . . بهترید؟

- بله .فقط کمی احساس کوفتگی می کنم. مثل اینه که قراره ما چند سال دیگه هم زندگی کنیم.


زن خنده ی کوتاهی کرد.

کامپیوتر روشن بود و به صفحه ی مونیتور نگاه می کرد.

مردپرسید:عکس رسید؟

زن عکس گربه ی سیاه و سفیدی را در صفحه ی مونیتورتماشا می کرد.

- همین حالا رسید. قشنگه.چند سالشه ؟

-دوسال و
نیم.

زن گفت: می دونید اسم گربه ی من هم میشکا بود.مرد با صدای بم خندید .

-راستی؟

بله. دخترم توی کوچه پیداش کرده بود.شبیه میشکای شما بود اما سه رنگ.زرد سفید و مشکی-

ولی مجبور شدیم بدیمش به کسی.

-چرا؟

دخترم یه جور حساسیت گرفته بود که دکتر گفت احتمالا از گربه س. . . خیلی دوستش داشتم. خیلی.

-اااااخ..آخ..



-چی شد؟

-میشکا استکان چای رو برگردوند روی زمین.هروقت با تلفن حرف می زنم یا کسی این جاست حسودی می کنه.

زن مکث کوتاهی کرد.گفت:

نمی دونستم گربه ها هم حسودن.

-این میشکا خانم که خیلی حسوده

زن به مونیتور نگاه می کرد. گربه ی درشت سیاه سفید را می دید و هم زمان خرخر او را از پشت تلفن می شنید.

-به همه حسادت می کنه.



-جالبه.

-اما میونش از همه بدتر با دوست دختر ایتالیایی ام بود که . . . که سه هفته بیشتر با هم زندگی نکردیم.

زن مکث کرد.انگار منتظر ادامه ی حرف مرد بود .

-چرا سه هفته ؟

مرد خندید.

-داستانش مفصله حوصله تون سر می ره.

-نه.نه . . .اصلا.


مرد پکی به سیگارش زد.

- یه روز که این جا بود دوست کانادایی ام تلفن زد و خواهش کرد برم خونه ش. شوهرش ناراحتیه اعصاب داره و گاهی داروهاشو نمی خوره. گفت برم اون جا کمکش کنم تا شوهرش داروهاشو بخوره. به دوست دخترم گفتم من می رم پیش دوست کانادایی ام . شوهرش حالش خوب نیست. شاید شب برنگردم. گفتم :احتمالا شب برنمی گردم.

دود سیگار را با صدا فرو داد.

-اما ساعت یک برگشتم.. . توی تاریکی نشسته بود. چراغو که روشن کردم دیدم روی کاناپه نشسته. تعجب کردم. پرسیدم: تو هنوز این جایی؟

گفت: تو که گفتی شب بر نمی گردی. گفتم :من گفتم شاید.. . گفتم احتمالا . . . ولی اون قندون نقره ی روی میزو برداشت و پرت کرد طرف م
ن.

زن گوشی تلفن را در دستش جا به جا کرد و روی صندلی نیم چرخی زد. اتاق را در خیال دید. دید دختربلند قد ایتالیایی با موهای صاف که تا روی شانه هایش ریخته تی شرت آبی رنگی پوشیده که هم رنگ چشم هاش است.دامن خنک تابستانی نخی با رنگ تی شرتش هماهنگ است.دید که در تاریکی نشسته است.دید که دست مرد کلید برق را می زندو همه جا روشن می شود.حالا دختر ایتالیایی را بهتر می توانست ببیند. دید که دست زن قندان را بر می دارد و به طرف در که مرد ایستاده پرت می کند.قندان را دید که در هوا چرخ می زند وبا صدا به زمین می خورد. قندان نقره ای. دید که دانه های سفید قند روی زمین پخش می شود. زیرکاناپه کنار در ورودی.زیر صندلی ناهارخوری حتی زیر تلویزیون دختر را می دید که با خشم بلند می شود در را باز می کند و با عجله بیرون می رود. صدای کوبیده شدن در را هم شنید.

-گفت تو یه دروغگویی. یه دروغگو. گفت تو منو دوست نداری.


زن


دختر ایتالیایی را می دید که از راهرو می گذرد. رو به روی در آسانسور می ایستد. دکمه ی آسانسور را فشار می دهد . دستش را به دیوار تکیه می زند سرش را روی بازویش می گذارد و منتظرآمدن آسانسورمی ماند.


-فرداش تلفن زد که دیگه همه چیز تموم شده . پرسیدم چرا؟ گفت تو منو دوست نداری و بالاخره منو ول می کنی.

زن در خیال دختر ایتالیایی را می دیدکه سوار اتوموبیلش می شود. ماشین را که روشن می کند رادیوهم روشن می شود و ترانه ای پخش می شود.


-الو؟

-بله.بله .

-خیال کردم . . .

دختر رادید که از پیچ چهارراهی می گذرد و در تاریکی اشکش را از گونه پاک می کند.

-راستی اسمش چی بود؟

-میشکا.

- نه . اسم دوست دخترتونو می گم.

خندید.

-. . . امیلی.

زن به عکس مرد چشم دوخته بود که مثل ورزشکارها روی یکی از زانوها خم شده . مرد چهل ساله جذاب و قوی هیکلی با موی کوتاه.

مرد پرسید: راستی عکس رسید؟

-بله. همین حالا رسید.

-جدیده؟

-بله. تقریبا . . . پارسال گرفتم . . .


اگه نظرندی با وجدانت چه کار میکنی
            
نويسنده: حمید مورخ: چهارشنبه 11 دی1387 در ساعت: 0:32
|+|


Untitled Document